X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 3 فروردین‌ماه سال 1393
توسط: م.چ

شهادت شهید بهشتی و آثار آن


شما دیدید که صبح آن روزی که مرحوم آقای بهشتی و آن هفتاد نفر مظلوم در آنجا، آنطور به وضع فجیع شهید شدند، مردم فرق کردند؛ یکدفعه تمام صحبتها برگشت. آنهایی که فریاد[می‏زدند،]همانهایی که بهشان تزریق کرده بودند که این آدم چطور و کذا و کذاست و آنطور برای ایشان شعار به ضد ایشان می‏دادند، یکدفعه شعارها برگشت و به نفع ایشان شد؛ یعنی، به نفع اسلام شد. حزب شما هم معرفی‏اش آنطوری که در آن‏وقت می‏کردند، همین طورها بود که این حزبی است که حزب حاکم و انحصار طلب و کذا و کذا و چنان[است.]خوب، من البته تمام حزب را که من نمی‏شناختم و نمی‏شناسم، لکن افرادی که این حزب را ایجاد کردند، خوب، من می‏شناختم. من آقای خامنه‏ای را بزرگش کردم. من آقای هاشمی را بزرگ کردم، من آقای بهشتی را بزرگش کردم. دیدم اینها را از اول تا آخر. بسیاری از اینها[را،]خوب، من می‏شناختم که اینها اشخاصی نیستند که نه، انحصار طلب به آن معنایی که آنها می‏گویند،[نیستند.]  

البته انحصار به این معنا که باید اسلام باشد، غیر اسلام نباشد؛ همۀ ما انحصار طلبیم و اسلام اصلاً اینطوری است. پیغمبر اسلام هم[می‏گفت:]«لا اله الا اللّه‏»؛ این انحصار است دیگر؛ یعنی فقط همین، دیگر غیر از این نه. ما هم حرفمان این است که فقط اسلام؛ غیر از این نه. این انحصاری که می‏گویند، اگر این است، مسلمین همه انحصارطلبند، پیغمبرها هم همه انحصار طلب بودند، و خدای تبارک و تعالی هم انحصار طلب[است.

]«انحصار»، این صحیح است. انحصارطلبی ـ فی نفسه ـ یک امر فاسدی نیست که هر انحصارطلبی فاسد است. انحصار که بخواهد همه چیز را به نفع مادیت تمام بکند، برای خود آدم باشد، این انحصارطلبی فاسد است. البته اگر شما و ما و هر کدام اینها بخواهیم بهره‏برداری برای خودمان بکنیم، از این شهدایی که خون خودشان را دادند، ما هم انحصارطلب به آن معنای فاسدش هستیم. اما من که شماها را می‏شناختم و می‏دیدم اینطوری نیست مسئله و مقصد شما اسلام است، خوب، من گاهی هم به اشخاص می‏گفتم که صحیح نیست. در هر صورت، شهادت آقای بهشتی و این هفتاد نفر مظلوم یکدفعه متحول کرد مردم را به اینکه کم‏کم بیدار شدند. الآن بعضی از آن اشخاص که در آن‏وقت چیزهایی ـ مثلاً ـ می‏گفتند، برگشته‏اند و پشیمان شده‏اند و اظهار ندامت می‏کنند، و توبه می‏کنند و مثل قضیۀ تائبین شده است الآن، و هر قصه‏ای که واقع می‏شود اینطور است.

آقای قدوسی ـ خدا رحمتش کند ـ خوب من می‏شناختم چه آدمی است و چقدر به این آدم[اتهام وارد]کردند که مردم را دارد چه می‏کند، می‏کُشد، چه می‏کند، فلان ...، و من می‏دانستم چه آدمی است؛ محتاط. در احتیاط، حتی در این مالیات، آنقدر از او شکایت می‏کردند که این آقا احتیاط می‏کند، نمی‏گذارد یک چیزی را که باید خرج کرد، خرج کند، لکن وقتی که به شهادت رسید، یکدفعه یک دسته بیدار شدند که اینها یک همچو افرادی را دارند شهید می‏کنند. اینها هر نفری از ماها و شما را شهید بکنند، به نفع اسلام است و ما از این خوفی نداریم و به ضرر آنهاست. اگر اینها از روی عقل عمل کرده بودند و آنطوری که بعضی جبهه‏های سیاسی عمل می‏کنند ـ که آنها هم مثل همینهایند ـ اگر اینها از روی عقل عمل کرده بودند، حالا هم رئیس‏جمهور همان بود و هم آن وکلایی که فاسد بودند، همان جا بودند و می‏توانستند که به تدریج، کم‏کم بکشانند این جمهوری اسلامی را به مسائل غربی، همه هم رو به غرب نماز می‏خواندند.

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد