X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 7 بهمن‌ماه سال 1393
توسط: م.چ

ویژگى ها و محورهاى اصلى آثار اخلاقى امام خمینی(س)

تو خیال مى کنى که امتیاز نماز حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام به این است که طول سجود و رکوع و اذکار و اورادش بیش تر است؟ یا مناجات سیّد الساجدین علیه السلامهم مثل مناجات من و تو است؟ به خودشان قسم، که اگر بشر، پشت به پشت یکدیگر دهند و بخواهند یک «لا إله إلاّ اللّه »امیرالمؤمنین را بگویند، نمى توانند! خاک بر فرق من با این معرفت به مقام ولایت على علیه السلام! به مقام على بن ابى طالب قسم که اگر ملائکه مقرّبین و انبیاى مرسلین ـ غیر از رسول خاتم که مولاى على و غیر او است ـ بخواهند یک تکبیر او را بگویند، نتوانند! حالِ قلبِ آن ها را جز خود آن ها نمى داند کسی

 

  حضرت امام سال ها وقت شریف و عمر عزیز خود را صرف این دانش کرد. نزد استادان بزرگ اخلاق و معرفت، مانند مرحوم آیة اللّه میرزا جواد آقا ملکى تبریزى و مرحوم آیة اللّه شیخ محمد على شاه آبادى ـ أفاض اللّه على روحیهما المراحمَ الربّانیه و حباهما بالنعم الهنیئه ـ دانش اندوخت و سپس سال هاى متمادى به مطالعه و غور در این مسائل و تدریس آن ها پرداخت و علم را با عمل و ایمان قرین ساخت و خود، استادى بزرگ و موفق و تأثیرگذار شد و آنچه را یافت و چشید و تجربه کرد، نوشت. از این رو مطالب ایشان از غنا، عمق و پختگى ویژه اى برخوردار است و با بسیارى از کتاب هاى اخلاق تفاوت هاى فراوانى دارد. از سوى دیگر، به دلیل تدریس اخلاق در حوزه و اهمیت ویژه اى که براى تزکیه و تهذیب روحانیان و اصلاح حوزه قائل بود، مباحث ایشان کاربردى، کارآمد، شفاى دردهاى بى درمان و عمدتاً مربوط به موضوعاتى است که بیش تر در حوزه ها محل ابتلا و نیاز است ـ هرچند براى عموم طبقات نیز تنبّه آفرین و درس آموز است ـ و یکى از دلایل گزینش ما نیز همین نکته است. به هر حال، پاره اى از محورهاى اصلى در کتاب هاى اخلاقى امام، به اجمال، طى ده بند به مصداق «تِلْکَ عَشَرَةٌ کَامِلَةٌ»[1] ذکر مى شوند: 1. انسان داراى دو فطرت است: اصلى و تبعى امام مکرّراً متذکر شده اند که انسان داراى دو فطرت است: یکى اصلى که عبارت است از عشق به کمال مطلق؛ و دیگرى تبعى که عبارت است از تنفّر از نقص. و از این دو فطرت، تعبیر مى کنند به فطرت مخمورۀ بى حجاب، و همۀ جنود عقل را جنود این فطرت مى دانند. هرگاه این فطرت اصلى، تحت تأثیر گناهان واقع شود، محجوب به حجاب طبیعت مى شود و جنود جهل همگى جنود فطرت محجوبه اند:[2] ... و از این جهت احکام آسمانى... بر طبق نقشۀ فطرت و طریقۀ جِبلّت بنا نهاده شده و تمام احکام الهى به طریق کلّى به دو مقصد منقسم شود که یکى اصلى و استقلالى و دیگر فرعى و تبعى است و جمیع دستورات الهیه به این دو مقصد، یا بى واسطه یا با واسطه، رجوع کند. مقصد اول ـ که اصلى است و استقلالى ـ توجه دادن فطرت است به کمال مطلق... و أهمّ و عمدۀ مراتب سلوک نفسانى و بسیارى از فروع احکام از قبیل مهمّات صلاة و حج، به این مقصد مربوط است، یا بى واسطه یا با واسطه. مقصد دوم ـ که عرضى و تبعى است ـ تنفّر دادن فطرت است از شجرۀ خبیثۀ دنیا و طبیعت که اُمّ النقائص و اُمّ الأمراض است. و بسیارى از مسائل ربوبیّات و عمدۀ دعوت هاى قرآنى و مواعظ الهیّه و نبویّه و ولویّه و عمدۀ ابواب ارتیاض و سلوک و کثیرى از فروع شرعیات ـ ازقبیل صوم و صدقات واجبه و مستحبه ـ و تقوا و ترک فواحش و معاصى به آن رجوع کند. و این دو مقصد، مطابق نقشۀ فطرت است؛ چنانچه دانستى که در انسان دو فطرت است: فطرت عشق به کمال و فطرت تنفّر از نقص. پس جمیع احکام شرایع مربوط به فطرت است و براى تخلّص فطرت از حجُب ظلمانیۀ طبیعت است.[3] 2. عالم طبیعت دار تغیّر، و جمیع ملکات و اخلاق، قابل تغیّر و اصلاح است امام بارها بر این نکته تأکید کرده اند که عالم طبیعت، دار تغیّر و تبدّل و تصرّم است و در نتیجه، آدمى تا پیش از فرا رسیدن مرگ مى تواند همۀ اخلاق رذیله را، هرچند در نفس ریشه دوانده باشند، اصلاح کند و هیچ عذرى از این جهت پذیرفته نیست. از سوى دیگر، محاسن اخلاقى و مکارم و ملکات حمیده هیچ گاه نباید موجب عجب و غرور شوند؛ زیرا چه بسا زایل شوند و تا دم مرگ باقى نباشند: انسان تا در عالم طبیعت واقع است مى تواند نقایص خود را مبدّل به کمالات، و رذایل خویش را تبدیل به خصایل حمیده، و سیّئات خود را مبدّل به حسنات نماید. و این که معروف است «فلان خُلقِ زشت یا فلان صفتِ رذیله از ذاتیات است و قابل تغییر نیست» اصلى ندارد و حرفى بى اساس و ناشى از قلّت تدبّر است. بلکه با ریاضات و مجاهدات، تمام صفات نفسانیه را مى توان تبدیل [نمود] و تغییر داد؛ حتى جُبن و بُخل و حرص و طمع را مى توان مبدّل به شجاعت و کرم و قناعت و عزّت نفس نمود.[4] چنانچه دلالت بر این مدّعا کند، علاوه بر برهان و تجربه، دعوت انبیا و شرایع حقّه به سوى اخلاق کریمه و ردع آن ها از مقابل آن ها.[5] 3. علم رسمى سر به سر قیل است و قال امام(س) با بیان هاى گوناگون، این حقیقت را تبیین کرده اند که آموختن علوم رسمى و انباشتن اصطلاحات و مفاهیم خشک و بى مغز، نه تنها موجب نجات و فلاح آدمى نیست، بلکه اگر با تهذیب همراه نباشد ضررش از چیزهاى دیگر بیش تر است. چه بسا آدمى با هفتاد سال زحمت و تلاش، با کدّ یمین و عرق جبین جهنم تحصیل کند و معانى حرفیه، اصول عملیه و لفظیه و شرعیه و عقلیه، اصل مثبت، حکومت و ورود، استصحابِ عدمِ ازلى و تعلیقى و کلّى قسم ثالث، اصالة الوجود و اعتباریة الماهیه، ماده و صورت و هیولى و اعیان ثابته و فیض مقدس و اقدس و عقول عشره، او را سودى نبخشد و بر ظلمت و اَنانیت و ما و منى بیفزاید، و وى را به مراتب از وقتى که این اصطلاحات را نمى دانست از خداى سبحان دورتر کند. خلاصه، امام دانستن علوم رسمى را «انبار دارى مفاهیم» مى نامد و بدون تهذیب، ارزشى براى آن ها قائل نیست و حتى علم توحید را هم هنگامى که همراه ایمان نباشد نافع نمى داند و به تفصیلْ نشانه هاى ایمان و علم نافع را با استفاده از آیات و روایات برمى شمارد. امروزه برخى با انباشتن اصطلاحاتى چند و چند صباحى تدریس یا تألیف و به قلم آوردنِ کتاب و مقالتى چند، مى پندارند که قدم بر فرق فرقدین نهاده، حایز منقبت دنیا و آخرت و ملک و ملکوت شده و جزو صالحان و صدّیقان و مقرّبان گشته اند و بر زمین و زمان فخر مى فروشند؛ غافل از آن که این ها همه از دام هاى ابلیس و خدعه ها و مکاید او است: ... آن علم معارفى که در انسان، به جاى فروتنى و خاکسارى، سرکشى و تدلّل ایجاد کند، آن پس ماندۀ ابلیس است. این اصطلاحات اگر این نتیجه را در انسانى حاصل کند از تمام علوم پست تر است؛ زیرا که از آن علوم دیگر توقّع نیست که انسان را الهى کند و از قیود نفسانیه یک سره بیرون کند، و از حجاب هاى ظلمانى طبیعت وارهاند؛ و صاحبان آن علوم نیز چنین دعوایى ندارند؛ پس آن ها به سلامت نزدیک ترند. لااقل این عُجبِ موجبِ هلاکت ـ که از خواص ابلیس است ـ در آن ها پیدا نشده و وسیلۀ معرفة اللّه ، آن ها را از ساحت مقدس حق دور نکرده... پس واى به حال تو اى بیچارۀ گرفتار مشتى مفاهیم و سرگرم به پاره[اى] از اصطلاحات که عمر عزیز خود را در فرو رفتن به چاه طبیعت گذراندى، و از حق، به واسطۀ علوم حقّه دور شدى! تو به معارف خیانت کردى؛ تو حق و علم حقّانى را وسیلۀ عمل شیطانى کردى! قدرى از خواب غفلت برخیز و به این مفاهیمْ دل خوش مکن... . از این جا حال سایر علوم را نیز باید به دست آورد: اگر حکیمى یا فقیهى یا محدّث و مفسّرى، ببین از این علوم در قلب تو چه یادگارهایى مانده. اگر دیدى در تو از این علوم، اِعجاب و خودبینى حاصل شده است، بدان که طعمۀ ابلیس شدى. نظر کن ببین جز پاره اى اصطلاحات بى مغز، چه دارى؟ آیا مى توان با این اصطلاحات، ملائکة اللّه غِلاظ و شداد را جواب داد؟ آیا مى شود با هیولى و صورت و معانى حرفیه و مانند این ها خداى عالم را بازى داد؟ گیرم در این عالم که کشف سرایر نمى شود، بتوان به بندگان خدا تکبر کرد، آیا مى توان در قبر و قیامت هم باز با همین پاى چوبین رفت؟! به جان دوست قسم که اگر علوم الهى و دینى، ما را هدایت به راه راستى و درستى نکند، پست ترین شغل ها از آن بهتر است؛ چه، شغل هاى دنیوى نتیجه هاى عاجلى دارند و مفاسد آن ها کم تر است؛ ولى علوم دینى اگر سرمایۀ تعمیر دنیا شود، دین فروشى، و وزر و وبالش از همه چیز بالاتر است. حقیقتاً چقدر کم ظرفیتى مى خواهد که به واسطۀ دو سه تا اصطلاح بى سر و پا که ثمرات شیطانى نیز دارد، انسان به خود ببالد و خود را از بندگان خدا بالاتر و بهتر بداند و دیگران را جاهل و بى مقدار محسوب کند. چقدر جهل مى خواهد که انسان گمان کند با این مفاهیم بى مغز، خود را به مقام علماء باللّه رسانده و ملائکه پَر خود را زیر پاى او فرش کرده[اند] و توقّع احترام از بندگان خدا داشته [باشد]؟! این ها غرور بیجا است؛ جهالت و شیطنت است؛ ارث ابلیس است؛ ظلمات فوق ظلمات است. چه شد که علوم انبیا و اولیا، هر روز ما را از خدا دور و به شیطان نزدیک مى کند؟ پس باید کى به فکر اصلاح افتاد؟ طالب علم شدى، و از آن تجاوز کردى عالم شدى، به مسند فقاهت و فلسفه و حدیث و مانند این ها نشستى، و خود را اصلاح نکردى! پس باید چه وقت یک قدم براى خدا برداشت؟! این ها همه دنیا بود و تو را به دنیا نزدیک، و از خدا و آخرت دور، و علاقۀ به دنیا و طبیعت را در دل تو زیاد کرد.[6] ... ما به این عمرِ کوتاه و اطلاعِ کم، در این عرفاى اصطلاحى و در علماى سایر علوم، اشخاصى دیدیم که به حقِّ عرفان و علم قسم که این اصطلاحات در دل آن ها اثر نکرده، بلکه اثر ضد کرده. اى طلبۀ مفاهیم! اى گمراه حقایق! قدرى تأمّل کن ببین چه دارى از معارف؟ معارفى که کدورت قلب را بیفزاید معارف نیست. واى بر معارفى که عاقبت امر، صاحبش را وارث شیطان کند. تو طلبۀ فقه و حدیث و سایر علوم شرعیه نیز در مقام علم، بیش از یک دسته اصطلاحات ندانى. اگر این علوم که همه اش مربوط به عمل است در تو اضافه اى نکرده و تو را اصلاح ننموده، کارت از علماى سایر علوم پست تر و ناچیزتر، بلکه از کار همۀ عوام پست تر است. این مفاهیم عرضیه و معانى حرفیه و نزاع هاى بى فایده، که بسیارى از آن به دین خدا ارتباطى ندارد و از علوم هم حساب نمى شود، این قدر ابتهاج و تکبّر ندارد. خدا شاهد است ـ «وَ کَفَى بِهِ شهیداً»ـ که اگر علم نتیجه اش این ها باشد و تو را هدایت و مفاسد اخلاقى و عملى را از تو دور نکند، پست ترین شغل ها از آن بهتر است ....[7] 4. فرق علم و ایمان، و بى ثمر بودن علم بدون ایمان مؤلف بزرگوار، فرق علم و ایمان را به خوبى تبیین کرده و بى فایده بودن علم بدون ایمان ـ حتى علم توحید ـ را به کرسى نشانده است. ایشان بر این نکته تأکید مى کنند که نباید در منزل علم سکونت گزید، بلکه باید از آن عبور کرد و به منزل ایمان که حظّ قلب است دست یافت: ایمان غیر از علم و ادراک است؛ زیرا علم و ادراک حظّ عقل است و ایمان حظّ قلب. انسان به مجرّد آن که علم پیدا کند به خدا و پیغمبران و یوم القیامه، او را نتوان مؤمن گفت؛ چنانچه ابلیس تمام این امور را علماً و ادراکاً مى دانست و حق تعالى او را کافر خواند. بسا فیلسوفى به برهان هاى فلسفى، شُعَب توحید و مراتب آن را مُبرهن کند و خود مؤمن باللّه نباشد. ما همه مى دانیم [که قرآن شریف] از معدن وحى الهى براى تکمیل بشر و تخلیص انسان از محبس ظلمانى طبیعت و دنیا نازل شده و وعد و وعید آن، همه حقِّ صُراح و حقیقت ثابته است و در تمام مندرجات آن شائبۀ خلاف واقع نیست؛ با این وصف، این کتاب بزرگ الهى در دل سختِ ما به اندازۀ یک کتاب قصّه تأثیر ندارد؛ نه دلبستگى به وعده هاى آن داریم و نه خوفى از وعید آن در قلب ما حاصل آید. این نیست جز آن که حقیقت و حقّیت قرآن به قلب ما نرسیده و دل ما به آن نگرویده؛ و ادراک عقلى بسیار کم اثر است. خداى تبارک و تعالى براى مؤمنین در قرآن شریف، خواصى ذکر فرموده است و همچنین در احادیث شریفۀ اهل بیت عصمت براى مؤمن اوصافى ذکر شده است که هیچ یک از آن ها در ما نیست. با این که ما خود مى دانیم که همه به علم برهانى یا امثال آن، اعتقاد به خدا و توحید ذات مقدس و سایر ارکان ایمانى داریم. این نیست مگر براى آن که ایمان غیر از ادراک عقلى است. چه شده است که در گوش ما آیات شریفه فرو نمى رود و براى ما حجاب فوق حجاب مى شود؟! این نیست جز آن که نور ایمان در قلب ما نازل نشده و علوم ما به همان حدّ علمى باقى مانده و به لوح قلب وارد نگردیده. از این جا معلوم مى شود که درست گفته آن که گفته: پاى استدلالیان چوبین بُوَد پاى چوبین سخت بى تمکین بود[8] ممکن است انسان با عِلم بحثىِ برهانى، هر یک از این ارکان] توکل] را مبرهن نموده؛ ولى این علم برهانى در او به هیچ وجه اثر نکند. بسا فیلسوف قوىّ البرهانى که با علم برهانى اثبات نموده احاطۀ علمىِ حق تعالى را به جمیع ذرّات وجود و احاطۀ قیّومى ذات مقدس را با براهین مُتقَنۀ قطعیه ثابت مى نماید؛ ولى این علم قطعى در او اثر نمى کند، به طورى که اگر در خلوتى مثلاً به معصیتى اشتغال داشته باشد، با آمدن طفل ممیّزى حیا نموده و از عمل قبیح منصرف مى شود، و علمش به حضور حق، بلکه حضور ملائکة اللّه ، بلکه احاطۀ اولیاى کُمَّل ـ که همه تحت میزانِ برهانى علمى است ـ براى او حیا از محضر این مقدّسین نمى آورد. این نیست جز آن که علوم رسمیۀ برهانیه از حظوظ عقل هستند. این که ذکر شد، نه اختصاص به فیلسوف داشته باشد، بلکه چه بسا عارف اصطلاحىِ متذوّقى که لاف از توحید زند، به همین درد دچار است. پس کسى که بخواهد به مقام توکل و تفویض و ثقه و تسلیم رسد، باید از مرتبۀ علم به مرتبه ایمان تجاوز کند و به علوم صِرفۀ رسمیه قانع نشود و ارکان و مقدماتِ حصولِ این حقایق را به قلب برساند ... .[9] 5. مکاید نفس و شیطان یکى از نکات مورد اهتمام امام، تبیین مکاید گوناگون شیطان و نفس، متناسب با اصناف و اشخاص مختلف است: چه بسا که شیطان و نفس، انسان را سال هاى طولانى دعوت به اعمال صالحه و اخلاق حمیده و پیروى از شریعت مطهّره کنند، به امید آن که او را مبتلا به اِعجاب و خودپسندى کنند و با همۀ مشقّت ها و ریاضات، ساقط کنند. پس غرور علمى و خودخواهى و خودپسندى یکى از مهلکات است که انسان را به شقاوت کشاند، و خوددارى و نگهبانى از نفس از مشکل ترین امور است که باید به خداى تعالى پناه برد و از او طلبِ دستگیرى کرد. به قدرى مکاید نفس و شیطان گاهى دقیق شود که با هیچ موشکافى نتوان آن دقایق و مکاید را کشف کرد، مگر با توفیق خدا و دستگیرى او.[10] اشتغال به تهذیب نفس و تصفیۀ اخلاق، که فى الحقیقه خروج از تحت سلطۀ ابلیس و حکومت شیطان است، از بزرگ ترین مهمّات و اَوْجبِ واجبات عقلیه است. ممکن است انسان را یک نظر به نامحرمان یا یک لغزش کوچک لسانى، مدت ها از سرایر و حقایق توحید بازدارد. بى اعتنایى و قلّت مبالات، موجب حرمان از سعادت مطلقه و از دام هاى ابلیس است. مثلاً کسانى که اهل مناسک و عبادت ظاهریه هستند، شیطان عبادات صوریه را در نظر آن ها جلوه دهد و کمالات را در نظر آن ها منحصر و مقصور در همان عبادات و مناسک ظاهریه کند و دیگر کمالات و معارف را از نظر آن ها بیندازد؛ بلکه آن ها را به صاحبان آن ها بدبین کند. از این جهت در بعضى از آن ها، عبادات به عکس نتیجه دهد؛ نماز که حقیقت تواضع و تخشّع است در بعض آن ها اِعجاب و کبر و خودبینى و خودفروشى نتیجه دهد. به همین قیاس، کسانى که در رشتۀ تهذیب باطن و تصفیه و تجلیۀ اخلاق هستند، گاه شود که شیطان بعضى از آن ها را در دام کشد و مناسک و عبادات قالبیه و همین طور علوم رسمیه و معارف الهیه را در نظر آن ها ناچیز قلم دهد، به طورى که لسان طعن و سوء به علماى شریعت و ارکان دیانت و حکماى ربّانى باز کنند؛ با آن که خود را صاحب صفاى باطن و خُلق مهذّب شمارند. همین طور نیز اگر حکیمى یا عارفى در زنجیر شیطان درآمد و محبوس و موقوف در همان عقلیات شد، به دیگران با نظر خوارى و بى مقدارى نظر کند و علماى شریعت را قشرى و فقهاى اسلام را عامى خواند؛ تا چه رسد به دیگران. و او جز خود و رفقاىِ خود [را] که انباردار مفهومات و اعتباریات هستند، کسى دیگر را به حساب نیاورد. و این آفت نیست جز همان سلطۀ ابلیسیه. اگر اینان کیفیت سیر الى اللّه و خروج از بیت نفس و طبیعت را واقف بودند، مبتلا به این دام بزرگ ابلیس نمى شدند.[11] باید به خدا پناه برد از شرّ نفس و مکاید آن، که انسان را از معصیت به کفر، و از کفرْ به عجبِ به کفر مى کشد. نفس و شیطان به واسطۀ کوچک شمردن بعضى از معاصى، انسان را مبتلا کنند به آن معصیت، و پس از خوار شمردن آن، انسان به معصیت دیگرى که قدرى بالاتر است مبتلا شود؛ و پس از تکرارْ آن نیز از نظر افتد و در چشم انسان کوچک، و به بزرگ تر مبتلا شود. همین طور انسان پیش مى رود تا آن که به کلى معاصى از نظرش افتد و کارش منجر به کفر و زندقه و اعجاب به آن ها شود... .[12] اى قارى محترم! مغرور شیطان مباش و فریب نفس امّاره مخور که تدلیس این ها بسیار دقیق است و هر امر باطلى را به صورت حق به انسان تعمیه مى کنند و انسان را فریب مى دهند. گاهى به امید توبه در آخر عمر، انسان را به شقاوت مى کشانند و گاهى به وعدۀ شفاعت شافعین علیهم السلام انسان را از ساحت قدس آن ها دور و از شفاعت آن ها مهجور مى نمایند.[13] 6. حبّ دنیا و نفس امام (س) منشأ همۀ مفاسد را حبّ دنیا و شعبه ها و شاخه هاى آن مى داند و این حقیقت را که منصوص و مأثور است به خوبى شرح داده و تبیین کرده است: اُسِّ اساس و اُمّ الاَمراض را باید حبّ دنیا دانست. چون حبّ دنیا در دل متمکّن شد، به مجرّد آن که با یکى از شئون دنیاوى مزاحمتى حاصل شد، قوّۀ غضب فوران کند و عنان اختیار را از دست بگیرد و متملّک نفس شود و انسان را از جادۀ شریعت و عقل خارج کند. پس علاج اساسى، به قلع مادۀ آن است که آن حبّ دنیا است. اگر انسان نفس را از این حبّ تطهیر کند، به شئون دنیایى سهل انگارى کند و از فقدان جاه و مال و منصب و ریاست، طمأنینۀ نفس را از دست ندهد و حقیقت حلم و بردبارى و طمأنینۀ نفس در انسان پیدا شود و قرار و ثبات نفس روز افزون شود. براى قلع این ماده ـ که مایۀ تمام مفاسد است ـ انسان هرچه ریاضت بکشد بجا و به موقع است و الحق ارزش دارد. و براى قلع آن، تفکر در احوال گذشتگان و تفکر در قصص قرآنیه بهترین علاج است.[14] بالجمله، این اُمّ الاَمراض، انسان را به انواع بلیّات مبتلا کند و کار انسان را به هلاکت ابدى کشاند.[15] عن أبی عبداللّه علیه السلام: «رأسُ کلِّ خطیئةٍ حُبُّ الدنیا». بس است براى انسان بیدار، همین حدیث شریف. با قدرى تأمّل معلوم شود که تقریباً تمام مفاسد اخلاقى و اعمالى از ثمرات این شجرۀ خبیثه است. هیچ دین و مذهب باطلى تأسیس نشده و هیچ فسادى در دنیا رخ نداده مگر به واسطۀ این موبقۀ عظیمه. انسان داراى این حبّ از جمیع فضایل معنویه برکنار است. چون معلوم شد که حبّ دنیا مبدأ و منشأ تمام مفاسد است، بر انسان عاقل علاقه مند به سعادت خود، لازم است این درخت را از دل ریشه کن کند. و طریقِ علاج عملى، آن است که معامله به ضد کند؛ اگر علاقه به فخر و تقدّم و ریاست و استطالت دارد، اعمال ضدّ آن کند و دماغ نفس امّاره را به خاک بمالد تا اصلاح شود.[16] 7. دستورالعمل هاى اخلاقى امام (س) علاوه بر مواعظ شافى و نصایح کافى، که در جاى جاى آثارش دیده مى شود، گاهى اشاره اى نیز به دستورهاى عملى کرده اند که براى سالکان کوى دوست بسى سودمند است: انسان باید این چند صباح را مغتَنم شمارد و ایمان را با هر قیمتى که هست تحصیل و دل را با آن آشنا کند. و این در اولِ سلوک انسانى صورت نگیرد؛ مگر آن که اوّلاً نیّت را در تحصیل معارف و حقایق ایمانیه، خالص و قلب را با تکرار و تذکر، به اخلاص و ارادت آشنا کند، تا اخلاص در قلب جایگزین شود. پس در آن وقت، با طهارتْ وجهۀ قرآن و ذکر را متوجه قلب کند و آیات شریفۀ الهیه که مشتمل بر تذکر و توحید است به قلب بخواند به طور تلقین و تذکیر. و اگر آیات شریفۀ سورۀ حشر را از «یَا أیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّه »، که آیه 18 است، تا آخر سوره، در وقت فراغت نفس از واردات دنیایى، مثل آخر شب یا بین الطلوعین، با حضور قلب بخواند و در آن ها تفکّر کند، امید است ـ ان شاء اللّه ـ نتایج حسنه ببرد. و اگر در شب و روز، چند دقیقه اى به حسب اقبال قلب و توجه آن ـ یعنى به مقدارى که قلب حاضر است ـ نفس را محاسبه کند در تحصیل نور ایمان و از آن مطالبۀ نور ایمان کند و آثار ایمان را از آن جست وجو کند، خیلى زودتر به نتیجه مى رسد، ان شاء اللّه .[17] پس از آن که عقل به طور علم برهانى، ارکان توکّل را مثلاً دریافت، سالک باید همّت بگمارد که آن حقایقى را که عقل ادراک نموده، به قلب برساند. و آن حاصل نشود مگر آن که انتخاب کند براى خود در هر شب و روزى، ساعتى را که نفسْ اشتغالش به عالم طبیعتْ کم و قلبْ فارغ البال است؛ پس در آن ساعت، مشغول ذکر حق شود با حضور قلب و تفکر در اذکار و اوراد وارده. مثلاً ذکر شریف «لا اله الاّ اللّه » را در وقت فراغت قلب، با اقبالِ تام به قلب بخواند به قصد آن که قلب را تعلیم کند. و تکرار کند این ذکر شریف را و به قلب به طور طمأنینه و تفکر بخواند و قلب را با این ذکر شریف بیدار کند، تا آن جا که قلب را حالت تذکر و رقّت پیدا شود. پس به واسطۀ مدد غیبى، به ذکر شریف غیبى گویا و زبانْ تابع قلب شود. و چه بسا که اگر مدتى این عمل شریف با شرایط انجام گیرد، خود قلب متذکر و زبان تبع آن شود. و گاه شود که انسان در خواب است و زبانش به ذکر شریف گویا است؛ تا آن جا که نفس با اشتغال به طبیعت نیز متذکّر توحید است.[18] 8. انکار نکردن مقامات اولیاى خدا امام خمینى مکرّراً سفارش کرده اند که مقامات اولیا را که آدمى خود درک نکرد و نچشید، انکار نکند و آنچه را خود نمى داند و دستش از آن کوتاه است، هیچ و پوچ نخواند و از حدّ خود نگذرد، که معصوم فرموده اند: «رحم اللّه امرءاً عرف قدره و لم یتعدَّ طَوْرَه».[19] از تمام حجاب ها سخت تر، حجاب انکار از روى افکار محجوبه است که انسان را از همه چیز باز مى دارد. و بهتر براى امثال ما محجوبین تسلیم و تصدیق آیات و اخبار اولیاى خدا است و بستن باب تفسیر به آراء و تطبیق با عقول ضعیفه.[20] افسوس که ما از معارف الهیه و از مقامات معنوى اهل اللّه به کلى محرومیم! یک طایفه از ما به کلى مقامات را منکر و اهل آن را به خطا و باطل و عاطل دانند و کسى که ذکرى از آن ها کند یا دعوتى به مقامات آن ها نماید، او را بافنده محسوب دارند. این دسته از مردم را امید نیست که بتوان متنبّه کرد و از خواب گران بیدار نمود. لعمر الحبیب! که مقصودى از این کلام نیست جز آن که براى برادران ایمانى، خصوصاً اهل علم، تنبّهى حاصل آید و لااقل منکر مقاماتِ اهل اللّه نباشند که این انکار، منشأ تمام بدبختى ها و شقاوت ها است. مقصود ما آن نیست که اهل اللّه کیانند، بلکه مقصود آن است که مقامات انکار نشود؛ اما صاحب این مقامات کیست، خدا مى داند؛ «آن را که خبر شد خبرى باز نیامد».[21] 9.تعبّد و توجه و عنایت شدید به ادعیه و احادیث ائمه علیهم السلام و تبیین مقامات آن ها عنایت شدید امام به ادعیه و احادیث ائمه علیهم السلام براى تبیین و اصلاح اخلاق، از سراسر آثار ایشان مشهود است. خود این که چند کتاب مهم از آثار ایشان، شرح سخنان ائمه علیهم السلام است ـ مانند شرح دعاى سحر، شرح حدیث جنود عقل و جهل و شرح اربعین ـ گواه صادق این مدّعا است. ایشان در آثار خود براى تبیین مقاصد اخلاقى، عمدتاً از احادیث عترت طاهره علیهم السلام استفاده کرده و از کتاب هاى رایج اخلاق و عرفان، جز اندکى، نقل نکرده است. تعبّد و عنایت شدید مؤلف به احادیث شریفه و ادب و احترام فوق العاده در برابر ائمه علیهم السلام و آثار و بزرگان مکتب شیعه، در آثار ایشان به خوبى هویدا است: هر کس مراجعه به احادیث شریفۀ اهل بیت عصمت و طهارت کند، خصوصاً اصول کافى شریف و توحید شیخ صدوق و نهج البلاغه و ادعیۀ مأثوره از آن بزرگواران، خصوصاً صحیفۀ سجّادیه، از روى تدبّر و تفکّر، خواهد دانست که مشحون از علوم الهیه و معارف ربّانیه هستند، بى حجاب اصطلاحات و قیود مفهومات، که هر یک حجاب روى جانان است![22] ما چون نبىّ اکرم را هادى طریق یافتیم و او را واصل به تمام معارف مى دانیم، باید در سیر ملکوتى، تبعیت او کنیم بى چون و چرا. و اگر بخواهیم فلسفۀ احکام را با عقل ناقص خود دریابیم، از جادۀ مستقیم منحرف مى شویم و به هلاکت دائم مى رسیم. ما مریضان و گمراهان، باید نسخه هاى سیر ملکوتى و امراض قلبیۀ خود را از راهنمایان طریق هدایت دریافت کنیم و بى به کار بستن افکار ناقصه و آراء ضعیفۀ خود، به آن ها عمل کنیم تا به مقصد برسیم. بلکه همین تسلیم در بارگاه قدس الهى، یکى از مُصلحاتِ امراض روحیه است و خودْ نفس را صفایى بسزا دهد و نورانیت باطن را روز افزون کند.[23] احادیث شریفۀ اهل بیت عصمت علیهم السلام را که خلفاى رحمان و خلاصۀ بنى الانسانند، نورانیّتى است که در دیگر کلمات یافت نشود؛ چه آن از سرچشمۀ علم رحمانى و فیض سبحانى نازل، و دستِ تصرّف هوا و نفس امّاره از آن دور، و دیو پلید و شیطان بعید از خیانت به آن مهجور است. از این جهت، نفوس لطیفۀ مؤمنان را از آن احادیث شریفه اهتزازاتى روحانى و طرب هایى معنوى حاصل آید که به وصف نیاید، و رابطۀ معنویه بین ارواح مقدسۀ آنان و قلوب لطیفۀ اینان به واسطۀ آن حاصل شود.[24] تو خیال مى کنى که امتیاز نماز حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام به این است که طول سجود و رکوع و اذکار و اورادش بیش تر است؟ یا مناجات سیّد الساجدین علیه السلامهم مثل مناجات من و تو است؟ به خودشان قسم، که اگر بشر، پشت به پشت یکدیگر دهند و بخواهند یک «لا إله إلاّ اللّه » امیرالمؤمنین را بگویند، نمى توانند! خاک بر فرق من با این معرفت به مقام ولایت على علیه السلام! به مقام على بن ابى طالب قسم که اگر ملائکه مقرّبین و انبیاى مرسلین ـ غیر از رسول خاتم که مولاى على و غیر او است ـ بخواهند یک تکبیر او را بگویند، نتوانند! حالِ قلبِ آن ها را جز خود آن ها نمى داند کسى.[25] چون صبح، افتتاح ورود به دنیا است، خوب است سالکِ بیدار به حق تعالى متوسل شود. و چون خود را در آن محضر شریف آبرومند نمى بیند، به اولیاى امر و خُفَراى زمان، یعنى رسول ختمى صلى الله علیه و آله وسلم و ائمّۀ معصومین علیهم السلاممتوسّل گردد. و چون براى هر روزى خفیر و مُجیرى است (روز شنبه به وجود مبارک رسول خدا صلى الله علیه و آله وسلم ؛ و روز یکشنبه به حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام، و روز دوشنبه به امامان همامان سبطان علیهماالسلام، و روز سه شنبه به حضرت سجّاد و باقر و صادق علیهم السلام و روز چهارشنبه به حضرات کاظم و رضا و تقى و نقى علیهم السلام و روز پنج شنبه به حضرت عسکرى علیه السلام و روز جمعه به ولىّ امر ـ عجّل اللّه فرجه الشریف ـ متعلّق است) مناسب آن است که در تعقیب نماز صبح، متوسّل به خُفَراى آن روز شود.[26] همچنین حضرت امام از عالمان شیعه و آثار آن ها با تکریم فراوان یاد کرده است: نورانیت یک نفر مثل فیلسوف بزرگ اسلامى، خواجه نصیر الملّة والدین ـ رضوان اللّه علیه ـ و علاّمۀ بزرگوار حلّى ـ قدّس اللّه نفسه ـ یک مملکت و ملت را نورانى کرده و تا ابد آن نورانیت باقى است.[27] ... و در منیة المرید شهید سعید (س) شطر کثیرى از آن مرقوم است. طالبین رجوع به آن صحیفۀ نورانیه کنند.[28] حکیم متألّه و فیلسوف بزرگ اسلام، جناب محقّق داماد ـ رضوان اللّه علیه ـ مى فرماید: «حکیم آن است که بدن براى او چون لباس باشد؛ هر وقت اراده کند او را رها کند». او چه مى گوید و ما چه مى گوییم! او از حکمت چه فهمیده و ما چه فهمیدیم![29] من در علماى زمان خود کسانى را دیدم که ریاست تامّۀ یک مملکت، بلکه قطر شیعه را داشتند، و سیرۀ آن ها تالى تلو سیرۀ رسول اکرم صلى الله علیه و آله وسلم بود. جناب استاد معظّم و فقیه مکرّم، حاج شیخ عبدالکریم حائرى یزدى که از هزار و سیصد و چهل تا پنجاه و پنج ریاست تامه و مرجعیت کاملۀ قطر شیعه را داشت، همه دیدیم که چه سیره اى داشت؛ با نوکر و خادم خود هم سفره و غذا بود؛ روى زمین مى نشست؛ با اصاغر طلاب مزاح هاى عجیب و غریب مى فرمود و به مقام او از این کارها لطمه اى وارد نمى آمد... .[30] همچنین احترام ویژۀ ایشان براى استاد بزرگوارش، مرحوم آیة اللّه شاه آبادى (س) که مطالب بسیارى از ایشان نقل مى کند، در سراسر آثار اخلاقى اش، به خصوص شرح اربعین، مشهود است. 10. موعظه هاى هشیار کننده و مناجات هاى سرشار از شور موعظه ها و چکامه هاى اخلاقى امام، مانند سرب مذاب، زوایاى نفس و روح را مى شکافد و به اعماق جان مى نشیند و شاید کم تر خوانندۀ متنبّهى باشد که با خواندن آن ها حداقلّ یک بار سیلاب اشک از دیده اش جارى نشود. مى توان گفت که در وقت تحریر مطالب، سرّ ایشان از عالم قدس فایض بوده است.[31] نمونه هاى این مواعظ و سخنان بسیار، و انتخاب از میان آن ها مشکل است: اى عزیز، این قدر لاف خدا مزن! این قدر دعوى حبّ خدا مکن. اى عارف، اى صوفى، اى حکیم، اى مجاهد، اى مرتاض، اى فقیه، اى مؤمن، اى مقدّس، اى بیچاره هاى گرفتار، اى بدبخت هاى دچار مکاید نفس و هواى آن، همه بیچاره هستید! همه از خلوص و خدا خواهى فرسنگ ها دورید! این قدر حسن ظنّ به خودتان نداشته باشید. این قدر عشوه و تدلّل نکنید. از قلوب خود بپرسید، ببینید خدا را مى خواهد یا خودخواه است؟ موحّد است یا مشرک؟ پس این عُجب ها یعنى چه؟ این قدر به عمل بالیدن چه معنى دارد؟ عملى که فرضاً تمام اجزا و شرایطش درست و خالى از ریا و شرک و عُجب و سایر مفسدات باشد، قیمتش رسیدن به شهوات است؛ چه قابلیتى دارد که این قدر تحویل ملائکه مى دهید؟ این اعمال را باید مستور داشت. این اعمال از قبایح و فجایع است! باید انسان از آن ها خجلت بکشد و ستر آن ها کند.[32] اى عزیز، تا حجاب هاى غلیظ طبیعت، نور فطرت را به کلى زایل نکرده و دستت از دار دنیا کوتاه نشده، دامن همّتى به کمر زن و درى از سعادت به روى خود باز کن، و بدان که اگر قدمى در راه سعادت زدى و اقدامى نمودى و با حق ـ تعالى مجده ـ از سر آشتى بیرون آمدى و عذر ماسبق خواستى، درهایى از سعادت به رویت باز، و از عالم غیب از تو دستگیرى ها، و حجاب هاى طبیعت یک یک پاره شود و نور فطرت بر ظلمت هاى مکتسبه غلبه، و صفاى قلب و جلاى باطن بروز کند و درهاى رحمت حق تعالى به رویت باز شود، و جاذبۀ الهیه، تو را به عالم روحانیت جذب، و کم کم محبّت حق در قلبت جلوه کند و محبت هاى دیگر را بسوزاند؛ و اگر خداى تبارک و تعالى در تو اخلاص و صدق دید، کم کم دلت را از غیر خودش وارسته و به خودش پیوسته کند. بارخدایا، آیا شود که این دلِ محجوب و این قلب منکوس را به خود آرى، و این غافل فرورفته در ظلمات طبیعت را به عالَم نور کشانى، و بت هاى دل را به دست قدرت خود درهم شکنى؟[33] هان اى طالبانِ علوم و کمالات و معارف، از خواب برخیزید و بدانید که حجت خداوند بر شما تمام تر است و میزان اعمال و علوم شما با میزان سایر بندگان خیلى فرق دارد. واى به حال طالب علمى که علوم در قلب او کدورت و ظلمت آورد؛ چنان که ما در خود مى بینیم که اگر پاره اى اصطلاحات بى حاصل تحصیل نمودیم، از طریق حق بازماندیم و شیطان و نفس بر ما مسلط شدند و ما را از طریق انسانیت و هدایت منصرف کردند و حجاب بزرگ ما همین مفاهیم بى سر و پا شد. و چاره اى نیست جز پناه به ذات مقدّس حق تعالى.[34] «تِلْکَ عَشَرَةٌ کَامِلَةٌ» بارى، سخن گفتن از اهمیت و ارزش آثار اخلاقى امام خمینى، براى آشنایان و اهل معرفت، حکمت به لقمان آموختن است: هرکس که ز کوى آشنایى است داند که متاع ما کجایى است و براى غیر آنان نیز بهترین معرِّف، خود این آثار است و صاحب این قلم به هیچ روى نمى تواند همۀ ویژگى هاى آن ها را بر شمرد و لآلى و دُرَر آن ها را به چنگ آورد و به نمایش بگذارد؛ «وصف خورشید به شب پرۀ اعمى نرسد». سخن را در بزرگ داشتِ حضرت امام خمینى ـ سَقاه اللّه ربُّه شَراباً طَهوراً، و لَقّاه نَضْرةً و سروراً[35] ـ با تمثّل به ابیاتى چند از لامیۀ بلند سخن سراى بزرگ شیعه، سید رضى رضى الله عنه در رثاى صاحب بن عبّاد ـ طاب مثواه ـ به پایان مى بریم: أکذا المنونُ تُقَطِّرُالأبطالا؟ أکذا الزَمانُ یُضَعْضِعُ الأجْبالا؟ أکذا تُصابُ الاُسْدُ و هیَ مُذِلّةٌ تَحمِی الشُبولَ و تَمنَعُ الأغیالا؟ یا طالبَ المعروفِ حَلَّقَ نَجْمُهُ حُطَّ الحُمولَ و عَطِّلِ الأجمالا و أقِمْ على یأسٍ فقد ذَهَبَ الذی کانَ الأنامُ على نَداه عِیالا مَن کان یَقرِی الجَهلَ عِلماً ثاقباً والنقصَ فَضلاً والرجاءَ نوالا و یُجَبِّنُ الشُجْعانَ دونَ لقائِه یومَ الوَغىٰ و یُشَجِّعُ السُؤّالا جبَلٌ تَسَنَّمَتِ البِلادَ هِضابُهُ حتّى إذا مَلَأ الأقالِمَ زالا لا زُرْءَ أعظمُ من مُصابک إنّه وَصَلَ الدُموعَ و قَطَّعَ الأوصالا إن نَکَّسَ الإسلامُ بَعْدَک رأسه فلَقَدْ رُزِی بِکَ مَوْئِلاً و مَآلا سلطانُ مُلْکٍ کُنْتَ أنتَ تُعِزُّه و لَرُبَّ سُلطانٍ أعَزَّ رِجالا إنّ المُشَمِّرَ ذَیْلَهُ لَکَ خِیفةً أرْخىٰ و جَرَّرَ بَعدَک الأذیالا[36] کتاب نامه قرآن کریم. 1. آداب الصلاة، امام خمینى، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى، 1373 ش. 2. دیوان الشریف الرضى، ابوالحسن الشریف الرضى محمد بن الحسین بن موسى الموسوى، تهران، 1337 ش. 3. شرح چهل حدیث، امام خمینى، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى، 1372 ش. 4. شرح حدیث جنود عقل و جهل، امام خمینى، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى، 1377 ش. 5. صحیفۀ امام، امام خمینى، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى، 1378 ش. 6. علل گرایش به مادیگرى، مرتضى مطهرى، انتشارات صدرا، 1377 ش. 7. غررالحکم و درر الکلم، عبدالواحد آمدى تمیمى، قم، دارالکتب الاسلامى، 1410 ق. 8. الکافى، محمد بن یعقوب کلینى، تهران، دارالکتب الاسلامیه، 1365 ش. 9. گنجینۀ دانشمندان، محمد شریف رازى، تهران، کتابفروشى، اسلامى، 1352 ش. 10. نهضت امام خمینى، سید حمید روحانى، تهران، انتشارات راه امام، 1360 ش. منبع: امام خمینی و اندیشه های اخلاقی عرفانی، ج11، سیره و میراث معنوی، حجة الاسلام و المسلمین رضا مختارى، ص472-490 [1] بقره (2): 196. [2] ر.ک: شرح حدیث جنود عقل و جهل، ص 76 ـ 77؛ شرح چهل حدیث، ص 127 ـ 128، 182 ـ 184؛ آداب الصلاة، ص 116 ـ 119. [3] شرح حدیث جنود عقل و جهل، ص 79 ـ 82، با تلخیص؛ و نیز ر.ک: ص 303، 380 ـ 381، 395. [4] همان، ص 51، با تلخیص؛ و نیز ر.ک: آداب الصلاة، ص 206 ـ 208؛ شرح چهل حدیث، ص 510 ـ 512، با تلخیص. [5] شرح چهل حدیث، ص 510، با تلخیص. [6] شرح حدیث جنود عقل و جهل، ص 341 ـ 344، با تلخیص. [7] شرح چهل حدیث، ص 90ـ92، با تلخیص. [8] شرح حدیث جنود عقل و جهل، ص 87 ـ 95، با تلخیص. [9] همان، ص 201 ـ 203، با تلخیص؛ و نیز ر.ک: آداب الصلاة، ص 14،93. [10] شرح حدیث جنود عقل و جهل، ص 413ـ414 [11] همان، ص 68 ـ 71. [12] شرح چهل حدیث، ص 66، با تلخیص؛ و نیز ر.ک: ص 100، 532. [13] آداب الصلاة، ص 35ـ36، با تلخیص. [14] شرح حدیث جنود عقل و جهل، ص 377ـ378، با تلخیص؛ و نیز ر.ک: ص 272 ـ 274. [15] همان، ص 256. [16] آداب الصلاة، ص 49 ـ 51، با تلخیص. [17] شرح حدیث جنود عقل و جهل، ص 104 ـ 107، با تلخیص؛ و نیز ر.ک: شرح چهل حدیث، ص 208. [18] شرح حدیث جنود عقل و جهل، ص 203 ـ 204، با تلخیص؛ و نیز ر.ک: آداب الصلاة، ص 377 ـ 379. [19] غرر الحکم و دررالکلم، ص 373، فصل 33، ح 1. [20] شرح چهل حدیث، ص 655، با تلخیص؛ و نیز ر.ک: ص 389 ـ 390. [21] آداب الصلاة، ص 166ـ168، با تلخیص؛ و نیز ر.ک: صحیفۀ امام، ج 20، ص 155. [22] شرح حدیث جنود عقل و جهل، ص 63ـ64، با تلخیص. [23] همان، ص 403، با تلخیص. [24] همان، ص 4، با تلخیص. [25] شرح چهل حدیث، ص 75 ـ 76، با تلخیص. [26] آداب الصلاة، ص 379، با تلخیص. [27] شرح حدیث جنود عقل و جهل، ص 154ـ155. [28] همان، ص 267ـ268. [29] شرح چهل حدیث، ص 91. [30] همان، ص 97، با تلخیص؛ و نیز ر.ک: ص 390. [31] ر.ک: همان، ص 6. [32] همان، ص 76، با تلخیص. [33] شرح حدیث جنود عقل و جهل، ص 85ـ86، با تلخیص. [34] شرح چهل حدیث، ص 379ـ380، با تلخیص. [35] مستفاد از دو آیۀ شریفه: «فَوَقَاهُمُ اللّه‏ُ شَرَّ ذَلِکَ الْیَوْمِ وَلَقَّاهُمْ نَضْرَةً وَسُروراً» و «سَقَاهُمْ رَبُّهُمْ شَرَاباً طَهُوراً». (انسان: 11، 21) [36] دیوان الشریف الرضى، ج2، 201 ـ 207.

نظرات (1)
مدیریت وبلاگ
سه‌شنبه 7 بهمن‌ماه سال 1393 ساعت 09:17 ق.ظ
http://letter4u.blog.ir/
امتیاز: 0 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد